تبليغاتX
... و آفتاب نمیمیرد - بيان نامة وارثان زمين

... و آفتاب نمیمیرد

کارنامه فرهنگی - ادبی واصف باختری

بيان نامة وارثان زمين

 سخنی چند به پيشگاه خوانندة داننده

 چار سال قبل هنگامی که ما نيز همانند ميليونها هموطن ديگر در پيشاور پاکستان در مهاجرت به سر ميبرديم؛ استاد باختری در مرکز تعاون افغانستان در بخش تحقيق و ترجمه کار ميکردند و تقريباً هر روز عصر بعد از ختم کار با لطفی که داشتند به منزل ما تشريف می آوردند و از صحبتهای عالمانه و مهربانيهای بزرگوارانة شان ما را مستفيض ميساختند.

در همان ايام بود که استاد باختری هر چند روز در ميان، يادداشتهايی را برای تايپ می آوردند و تقريباً بعد از هر هفته به بازنگری آنها ميپرداختند تا اينکه روزی مرا به ديزاين و برگ آرايی آن دستور فرمودند، و اين يادداشتها چيـزی جز همين منظومة طنز - بيان نامة وارثان زمين- نبود.

هنگاميکه کار برگ آرايی تمام شد، نظر به مشکلات متعدد نتوانستم به چاپ آن اقدام کنم.

مدتی بعد، استاد باختری عازم امريکا شدند و يک کاپی از اين منظومه را با خود بردند.

چندی قبل، از چاپ اين کتاب در کانادا اطلاع يافتم و تقريباً در همان روزها سخنانی شنيدم در مورد اين منظومه از زبان استاد شريفی که خود يــکی از علاقه مندان ادبيــات و بخصوص علاقه مند و شيفتة آثار منظوم و منثور استاد باختری استند و بيشترينه قسمتهـــاي اين منظومه را حفظ نمـوده اند. استاد شـريف شريفی رييس ادارة تفتيش و کنترول شورای وزيران، از جملة دوستان نزديک استاد باختری استند و دير زمانی در رياست تأليف و ترجمة وزارت معارف با اوشان همکار بوده اند. 

چند بار در مورد چاپ اين دفتر با استاد باختری تماس گرفتم، اما ايشان با فروتنی و تواضعی که دارند به تأکيد ميگفتند که آن منظومه ارزش چاپ را ندارد، از چاپ آن صرف نظر کن. از جانب ديگر شمار علاقه مندان اين منظومه روز تا روز فزونی مييافت و همه خواهان چاپ آن بودند. بالاخره با اصرار زياد رضاييت استاد باختری را بدست آوردم و اينک به چاپ آن مؤفق شدم.

پــروف نهــايی اين منظومه بـرای آخـرين بازنگــري به استاد باختری در امريکا فرستاده شده بود که در چاپ اين دفتر در نظر گرفته شده است، شيوة نوشتاری در چاپ حاضر يکدست است و ميتوان به جرأت گفت که حتا يک اشتباه تايپی در اين منظومه وجود ندارد.

و اما عرض سپاسی از استاد رهنورد زرياب. از استاد زرياب که بيگمان يکی از چهره های برتر ادبی کشور مان و يکی از نزديـکترين دوستان استاد باختری استند، سپاسگزار استم که با مطرح نمودن مسألة مقدمه از جانب بنيـاد انتشارات پرنيان، با علاقه مندی به نبشتن مقدمه بر اين منظومه پرداختند و اگر دقت ايشان نميبود چاپ اين دفتر بدين پيراسته گی و دور از غلط های چاپی مقدور نبود.

عبدالناصر هوتکی

 

 

 

”بيان نامة وارثان زمين!“

خنده يی يا فريادی؟

سرشت و چونى طنز، همانند سرشت و چونى پديده هاى اثيرى و غيرملموس ديگر ـ مثلاً همچون شعر و داستان ـ پديده يى است، فرّار و گريزان از تعريف.

ما سرشت و چونى طنز ـ و در واقع اثرات اين سرشت و چونى ـ را در خويشتن احساس و درک مى توانيم کرد؛ و امّا، به دست دادن تعريفى از اين سرشت و چونى، که همه گان آن را بپذيرند، بيگمان، بسيار دشوار و شايد هم ناممکن باشد.

ما در فرهنگ ادبى نبشته شده و نبشته ناشدۀ خودمان طنز را، به اشکال و گونه هاى چند، داشته ايم و تا آن جا که بنده سراغ کرده ام، نخستين طنز ها را شايد بتوان در قرآن مجيد باز يافت:

در تنزيل کريم آمده است که چون به حضرت نوح فرمان رسيد تا سفينۀ بزرگى، با ويژه گى هاى معينى بسازد، آن پيامبر خداى، در گوشه يی ـ دور از دريا و آب ـ کار ساختن اين کشتى را آغاز کرد. در آن روزها، منکران قوم که بر او مى گذشتند، از کوشش و تلاش پيگير او در اين کار، به شگفتی اندر مى شدند و او را به ريشخند مى گرفتند.

هنگامى هم که از او مى پرسيدند چه چيزى مى خواهد بسازد، نوح در پاسخ آنان مى گفت: ”خانه يی مى سازم که در آب مى رود و آدميان را از غَرَقه شدن مى رهاند!“ و آن قوم بر او تَسَخُّر مى زدند و به استهزايش مى گرفتند: ”عجبا، بر زمين خشک مردم را از غَرَقه شدن نجات مى دهد!“ و گروهى ديگر، طعنه زنان به او مى گفتند: ”تو که ديروز دعواى پيامبرى داشتى، چگونه  شد که به کار نجّارى روى آوردى؟ مگر از کار رسالت دلزده شدى؟“

اين قصۀ قرآنى، شايد از کهن ترين روايت هاى اسلامی باشد که از کاربرد سُخريَّه و استهزا، همچون عناصر خنده آفرين، و به منظور درهم کوبيدن روحيّۀ کسى و خوار ساختن او، و نيز به قصد رويگردان ساختن آن کس از کارى ـ در زمانه هاى بسى دور ـ سخن مى گويد. هر چند، اين گونۀ کلام را، در ادبيّات عرب عهد جاهليت نيز، نمى توان، ناديده گرفت.

حوزۀ گستردۀ زبان درى هم ـ چه در نوشتار و چه در گفتار، چه به گونۀ منظوم و چه به گونۀ منثور ـ خاستگاه چنين پديده هاى نغز و خنده آور و تبسم آفرين بوده است. از آن سرود دلنشين کودکان بلخ، در بارۀ اسد بن عبدالله قَسری ـ سردار عرب ـ بگيريم که در حوالی سال 119 هجری خورشيدی، يعنی يک هزار و سه صد و شش سال قمری پيش از امروز، گفته بودند:

”از ختلان آمذيه

برو تباه آمذيه

آباره باز آمذيه

خشک و نزار آمذيه...“

تا برسيم به آن ساختۀ شهروندان کابل ـ در دهۀ هفتاد هجرى خورشيدى همين سده ـ در باب رهبران جهادى، که مى خواندند:

”قو، قو، قو برگ چنار

رهبرا شيشته قطار...“

در ادبيّات رسمى و نبشته شدۀ خود مان نيز، از اين گونه سخن ها فراوان مى توان باز يافت که در اين نبشتۀ فشرده و شتاب خورده، نمى شود در راه اين بازيابى گام نهاد؛ چون که آن کارى ديگر باشد و به دور از قصد و آهنگ اين بندۀ خداى، در اين کوته سخن.

³³³

و امّا، واصف باخترى، بيگمان، از همۀ اين آثار و گفته ها آگاه بود و همه را نيک مى دانست. با اين همه، در آغاز و نيز در برهه هاى پسانتر، ذهن و روان واصف، ذهن و روانى بود جدّى و جَدَلى و گريزان از هزل و مطايبه و شوخى.

اگر قوس تغيُّر و تحوُّل ذهنى ـ روانى واصف باخترى را بر کاغذى نقش کنيم، در مى يابيم که کار ها و کار نامه هاى گفتارى ـ نوشتارى او، به دور از طنز و هزل و طيبت آغاز شده است و اين خصلت جدّى و نرمى ناپذيرى او، در ميانه و نيمۀ دوم دهۀ چهل هجرى خورشيدى ـ که واصف در عمل و در نظر با سياسيّات در گير شد ـ به اوج خودش مى رسد و امّا، با آغاز دهۀ پنجاه، اين قوس مى شکند، از حرکت رو به بالا مى افتد و سرنگون مى شود و رو به پايين مى رود.

در اين زمان، واصف باخترى، ديگر از جّد و جَدَل و پرخاش روى بر مى تابد و به گونه يى از انعطاف و شکيبايى و تأمل حکيمانه مى رسد. او ديگر حوصلۀ بحث و جدل را ندارد. از مباحثه و رويارويی پرهيز مى جويد و کار او به جايى مى رسد که در دهۀ شصت هجرى خورشيدى، و از سر رندى و شوخى، به يکى از دوستان پاکيزه خوى و ليکن بحّاث و جدلگرا ـ دريا دلانه ـ لقب ”فيلسوف الممالک“ را اعطا مى کند! و نيز در نيمة دوم همين دهة شصت است که در کار سرودن آن چکامة معروف ”اضطرار نامه“ با شماری از سخنوران ديگر ـ از جمله: بارش، پرتو، بيرنگ، پولاديان، عاصی ـ شرکت می ورزد که در فرجام آن آمده بود:

 

”... شاعران اهل سياست نيستند

نی به کار رهبری دارند کار

کارد چون بر استخوان ها شان رسيد

ناله ها از دل بر آوردند زار

چند نقشی آفريدند در زمان

تا بماند در زمانه يادگار

فاعلاتن فاعلاتن را بگو:

شايگان شد قافيه، معذور دار!“

و هم گفته ميشود که استوار ترين بيت های اين چکامه، از آنِ واصف باختری بوده است.

در همين دوره است که واصف دگرگون مى گردد: او با همه گان راه آشتى مى گيرد و با همه کس ـ از هر لايه و رَسٌته يى ـ صميمى مى شود. در نشست هاى دوستانه مجلس آرايى مى کند و به جاى بازگويى گفته هاى مارکس و انگلز و ماوتسه دونگ، شعر هاى آبدار مى خواند، فُکاهه هاى شيرين مى گويد و لطيفه هاى ناب مى آورد.

از اين لطيفه هاى او، هنوز چند تايى را به ياد دارم؛ چون آن قصۀ ”شاعر و ماهر“ که در آن پاى عنصرى ـ ملک الشعراى دربار غزنه ـ در ميان است؛ و آن حکايت ”رابطۀ تنباکو و بند تنبان“ که در آن از اتا تورک ـ بنياد گذار ترکية نوين ـ سخن به ميان مى آيد و نيز احوال آن هندويى که در حضور بابر شاه در کابل، شعر بر خوانده بود؛ و چند تاى ديگر.

³³³

از همان هنگام، يعنى آغاز دهۀ پنجاه، اين اميد و اين انتظار در دل من ريشه کرد که روز و روزگارى، در زمينۀ طنز، اثری خوب و ژرف را از خامۀ واصف باخترى گواه خواهم بود. و اکنون مى بينم که آن اميد و آن انتظار، بيجا نبوده است؛ چه با ديدن و خواندن ”بياننامۀ وارثان زمين!“، شادمانه دريافتم که، در واقع، آن مقصود و آن منظور انتظار آلود من، بر آورده شده اند.

”بيان نامۀ وارثان زمين!“منظومۀ طنز آگينى است ـ با زبان پر صلابت واصف باخترىـ که در لابه لاى آن، دلقکان سيه کـردار برهه يى پر از زشتى و پلشتى را، به تازيانۀ طنز و تَسَخُّر مى بندد و بزه نامه هاى نهانى آن اهريمن خويان را، که در يک شب سياه و تاريک تاريخ مان، به هر گوشه پخش و پراگنده کرده بودند، از زبان خود آنان ـ آشکارا و روشن ـ باز مى گويد و مقاصد راستين و نهانى آنان را، ظاهر و هويدا مى سازد. و در اين کار، آهنگ دلنواز و اثرناک يک طنز دلکش و خوشايند را، سازِ زمينۀ سخنان ارجمند خويش ساخته است که بدين گونه آغاز مى يابد:

”گوش فرا داريد

اى عوام کالانعام!

ما را زبانى خاص است

ما را بيانى خاص است

ما را بَنانی خاص است...“

و در پيمودن اين کوره راه سخت و دشوار گذر، شگرد هاى چند را، ماهرانه به کار مى گيرد و از جمله، با شيوه يى زيبا و خنده آفرين، با واژه ها بازی مى کند:

”... نه بيگانه پرستيم که از ”نيما“ سخن گوييم

که او در اصل ”نى ما“ست

يعنى از ما نيست

و هر که به اندازۀ يک خَرٌدَل خرد در سر داشته باشد

اين داند

 و گردونه آن سو که او راند، نراند. “

و گاهى هم، اين جا و آن جا، رنگ و بوی آن شگردی را می بينيم که فرنگيان به آن Parody مى گويند:

”کاش آن سه رَجُلِ جليل و نبيل

ـ و کِياست و فِراست را دليل ـ

در روزگار پر انوار ما می زيستند

تا هر سه بر می کشيديم

و به نديمى مى گزيديم...“

و امّا، در پشت ايـن ظاهــر هـزل آگين و شـوخى نماى ”بيان نامۀ وارثان زمين!“ ـ همانند همه طنز هاى پر قدرت و سنگين ـ واقعيت هاى تلخ و زننده و خشم بر انگيزى را نهفته مى يابيم. و همين جاست که خواندن اين بياننامه، در قلب خوانندۀ صاحبدل و دادگر، آتش خشم و کين و نفرت را شعله ور مى سازد و او را به سختى تکان مى دهد و به لرزه در مى آورد:

     ”... تاک را از پا در اندازيد

     اين ”مايۀ شر“ چرا خود را با ”پاک“ قافيه ساخته است؟

     نفرين بر شاعرانى که تاک را ستوده اند!

     سر فرو آريد در برابر راد مردانى که تاکبُن را دروده اند...“

و در چنين لحظه هايی است که کارنامه هاى آن موميايى هاى گريخته از اهرام تاريخ ـ از جمله، تاک برى ها و تاک سوزى هاى آنان در تاکستان هاى شمال کابل ـ به ياد خواننده مى آيد و اين خوانندۀ ”بيان نامۀ وارثان زمين!“ در مى ماند و دو دل مى شود که آيا با خواندن اين هَذَيان هاى برخاسته از تب جهل و بيخردى، بخندد و قهقهه بزند، يا از ژرفاى دل خودش و با تمام نيرويش، فريادى پر از کينه و خشم و نفرت سر بدهد و بر اين دلقکان صحنۀ تاريخ و حاميان و پشتى بانان آن هـا، نفرين و ناسـزاى بيدريغ نثار کند.

و مى گويند کـه: ايجاد همچنين اثر دوگـانه و متضاد، از ويـژه گى هـاى هـر طنز راستين و ژرف و پر قدرت است.

پس زهى و آفرين بر واصف مان!

 

    رهنورد زرياب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:14  توسط ناصر هوتکی  |