تبليغاتX
... و آفتاب نمیمیرد

... و آفتاب نمیمیرد

کارنامه فرهنگی - ادبی واصف باختری

هاي ميهن...

آنکه شمشیر ستم بر سر ما آخته است

خود گمان کرده که برده ست، ولی باخته است

های میهن، بنگر پور تو در پهنة رزم

پیش سوفار ستم سینه سپر ساخته است

هر که پروردة دامان گهر پرور تست

زیر ایوان فلک غیر تو نشناخته است

دل گُردان تو و قامت بالندة شان

چه بر افروخته است و چه بر افراخته است

گرچه سر حلقه و سرهنگ کماندارانست

تیغ البرز به پیشت سپر انداخته است

کوه تو، وادی تو، درة تو، بیشة تو

در سراپای جهان ولوله انداخته است

روی او در صف مردان جهان گلگون باد!

هر که بگذشته ز خویش و به تو پرداخته است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:8  توسط ناصر هوتکی  | 

بيان نامه وارثان زمين

شناختنامه: بیان نامه وارثان زمین

سراينده      : واصف باختری

ناشر           : بنياد انتشارات پرنيان

برگ آرا        : عبدالناصر هوتکی

شماره گان  : 1000 نسخه

تاريخ چاپ    : تابستان سال 1383 هجری خورشيدی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:14  توسط ناصر هوتکی  | 

شناختنامه:

آبهای شعر جهان آلوده نيستند

گزارنده:                       واصف باختری

برگ آرايی:                   ناصر هوتکی

شماره گان:   1000 نسخه

ناشر:                          بنياد انتشارات پرنيان

پاييز 1383 هجری خورشيدی، کابل

آبهای شعر جهان آلوده نيستند

    - گزارش چهل و دو شعر-

 

 

پيشکش به يل گردن فراز پهنه داستان نويسی، به نويسنده، پژوهنده و گزارنده فرهنگساز کشور مان رهنورد زرياب اعظم به مناسبت پای نهادنش بر شصتمين پله نردبان زنده گی

دمش را گرمتر ميخواهم

قلمش را که فراتر از زمان و زمانه خويش را به نگارش در آورده است، قلمش را که غواص کم همال ژرفترين گوشه های دريابار روان آدميست، جوياتر و پوياتر و نويساتر ميخواهم

نگين!

شبنم!

پرند!

بابا شصت ساله شد

اما شکستش مباد!

دير زياد اين سرور و سالار دبيران و مترسلان!

بزرگ بانوی اقليم داستانپردازی

سپوژمی زرياب!

مرد مردستان شصت ساله شد

کاروانيان!

قافله سالار شصت ساله شد

دير زياد اين اديب لبيب نسيب!

و باری ای برادر مهتر ((علم)) و ای برادر کهتر ((عالم))!

کاش شما زنده ميبوديد و امروز بدين مناسبت با من هنموايی ميکرديد

ای خواهر بزرگ، ای پروين نمي دانم در کجای اين جهان پهناور رخت زنده گانی گسترده ای تا به تو بگويم:

اعظم شصت ساله شد!

و تو بگويی

مبارک باد، فرخنده باد!

هنگامی که سخن بر سر فرهنگ است، مرز ميان زنده گان و مرده گان درهم می شکند.

شصت ساله گی رهنورد زرياب اعظم را به ابوالفضل بيهقی، به نصر الله منشی غزنوی، به فرامرز فرزند خداداد ارجانی و به نظامی گنجه يی شادباش مي گويم.

بماناد و بمانيد و بمانند!

 

واصف باختری

هفدهم اکتوبر 2004

کليفورنيا، امريکا

 

 

 

گزارش واصف باختری از ((پاکيزه گی آبهای شعر جهان))

 

استاد واصف باختری درختی است تناور در نخلستان شعر امروز افغانستان. او سرايشگر پاره يی از برازنده ترين - و بی گمان ماندگارترين- شعرهـای روزگـار ماست. واصف باختری نه تنها شاعری بی بديل است، بل در گستره های ديگر دانش و انديشه نيز آفرينشگر بزرگی است. او در هر زمينه يی که گام نهاده است، پيگيرانه و دقيق جلو رفته است و کارکردهايی شايسته داشته است.

واصف باختری در گستره فرهنگ و ادب کهن فارسی دری پژوهشهايی روشنگرانه انجام داده است و چه بسا که به رهيافتهای بکری نيز رسيده است. او در زمينه عرفان شرقی و فلسفه اسلامی آثاری پرمايه نگاشته است، و در معرفی فلسفه و انديشه مغرب زمين (به ويـژه فلسفه عصر نوين) تلاشی نستوهـانه ورزيده است. در عـرصه عـلوم اجتماعی و علوم تربيتی (که رشته تخصصّی استاد است) نيز مقـاله هـای پـر ارزشی نـوشته است. واصف باختری، شايد بيشتر از بسياری از قلمزنان هـمروزگار، در گستره ادبيات تطبيقی و نگـرش مقـايسی ادبيــات صـاحب نظر است و در پـاره يـی از نـوشته هـايش، رگه های مطابقت ادبی را، هم در آثاری ويـژه از دو سخنور ويـژه، و هم در کـليت سنتهـای ادبی - فـرهنگی، به نيکويی پـی گرفته است.

ساحتی بالنده و شکوفنده از پرداخته های ادبی واصف باختری، اما، گزارش شعر - از زبان انگليسی به فارسی دری- بوده است. ترجمه های استاد به سروده های شاعرانی که زبان اصلی شان انگليسی است، محدود نميگردد. او سخت توجه دارد تا خواننده را با کارنامه های شاعرانی آشنا سازد که سنتها و پيشينه های متفاوت ادبی را در آثار خود بازتاب ميدهند. البته سروده های شاعرانی يک چنين نخست به انگليسی ترجمه شده است و اين ترجمه ها زمينه برگردان شاعرانه واصف باختری را فراهم آورده اند. با گزينش و گزارش سروده های شاعران شناخته شده و شناخته ناشده، که هر کدام به سنتهای متفاوت ادبی متعلقند، استاد دريچه های تازه يی را به روی درک و دريافت شعر در عرصه جهانی - به عنوان يک دستگاه فــرهنگی، يا به تعبير دانشمند اسـراييلی ايون- زُهار، ((پولی سيستم)) ادبی- ميگشايد و پهنا و ژرفای فرهنگ شعری جهانی را به شناخت ميگيرد و به خواننده نيز ميشناساند.

استاد واصف باختری نه تنها شعرِ سرود پردازان پذيرفته شده و نخبه ادب انگليسی را، که به مناسبتهای فرا ادبی و درهم آميزی با گفتمان های قدرت، بيشتر صيقلی از صلابت خورده اند و تجسمی از ماندگاری شده اند، به فارسی دری بر ميگرداند؛ بل در انتخاب اين بزرگان نيز در پی آن است که چهره های پيرامونی و در حاشيه نگهداشته شده را به مرکز دستگاه آفرينش ادبی برگرداند. با گزينش و گزارش پرداخته های شاعرانی برخاسته از بستر سنتهای ادبی ((جهان سومی)) (که بزرگانی از هندوستان و خــاور ميانه و امــريکای لاتين را در بر ميـگيرد)، گـويی، استاد باختری حصارهايی را در هم ميريزد که هم اکنون بر گستره پرداخت فرهنگی معاصر جهانی کشيده شده است. از ياد نبايد برد که در روزگاری که ما بسر ميبريم، جهان پهناور و پر فراز و فرود، به دهکده يی مبدل شده است که کدخدای يگانه آن ادعای خدايگانی دارد. از پيامدهای اين فرايند، يکی هم تقدس بخشيدن و معيار تراشيدن کالاهای فرهنگی است که اين خدايگان و همياران و همرايان آن سزاوار ميبينند. با برگردان آثاری از شاعران پيرامونی در اين دفتر، اما، خواننده نگرش چيره فـرهنگی را شـکننده و نارسـا ميـيـابد، و با ديـدی ژرفتر، پويايی و چند لايه گی توليد ادبی را در وسعت و پهنای راستين آن در مييابد.

¨

آيا شعر ترجمه پذير است؟ آيا ممکن است هوا و فضای شاعرانه از يک زبان به زبان ديگر منتقل گردد؟ پرسشهايی يک چنين همواره در خوانش گزارش شعر برای خواننده ايجاد ميگردد و پاسخ آنها نيز ساده نتواند بود. نکته بنيادين اين است که در ترجمه سروده يی، نخست بايد آفرينش شاعرانه را چونان نتيجه همياری سروده پرداز (در زبان اصلی) و گزارنده (در زبانی که شعر بدان ترجمه شده است) نگاه ورزيم. نقش مترجم در آفرينش شعر همان مقدار است که نقش شاعر. بدين ترتيب، متن ((اصلی)) را نبايد، به مناسبت قدمت آن، ارزشمندی هستی شناختی بيشتری داد و آنرا برتر و به سخن ديگر، بهتر از متن ترجمه شده پنداشت. امروزه در عـرصه تيوری ادبی، به ويژه ديـدگـاههای پسا ساختاری، خـلاقيت و آفريننده گـی فـردی، از رهگـذر چند، زيـر سؤال بـرده شده است. شاعر و نويسنده ديگــر کسی نيست که در لحظه های توصيف ناپذير ((اشراق)) و ((احســاس)) و ((دريـافت متـعالی)) زيـبايـی را فراچنگ می آورد و ملکه ميسـازد، و سپس نتيجه و ثمره ادراک خويش را سخنورانه روی کـاغذ ميچيند.

چون شاعر ((صاحب بی بديل)) و دارنده ((امتياز خاص)) يک شعر شناخته نميشود، باز پرداخت شاعرانه و گزارش سروده يی به زبانی ديگر، فرايند آفرينش و باز آفرينش مداوم تلقی ميگردد، برايندی توجيه ميشود هماهنگ بين ((خالق)) نخستين اثر و ((خالق)) دوم آن (که همانا مترجم باشد.) هر شعر، پس، توانمندی پايان ناپذيری برای گزارش و ترجمه دارد، و ميتواند هر بار روايتی ديگر و ديگر گونه از خود ارايه دهد. هر شعری همواره در زايش و بالش است و هر آن وسيله يی برای آفرينش و باز آفرينش. از همين روست که با آن وصف که گوينده نخستين را سرايشگر اصلی ميپنداريم، اما شعر را همچون فرايندی بدايت و نهايت ناپيداست و هر گزارشی از آن آفرينش ديگری است. بی جهت نيست که خوانش ترجمه آثار ادبی (يا حتّا نبشته هايی که در مساحت معمول ادبيات نميگنجد) پذيرای روش بـرگـردان واژه - به- واژه نيست؛ روشی که خواننده را به گمـراهه ميکشاند. شـعر - يا هـر پـردازش ديگر- را نميتـوان با چيدن و کنار گـذاشتن واژه هـای ((معـادل)) از يک زبـان به زبـان ديـگـر بر گـرداند.

باری اگر بپذيريم که روش ترجمه واژه - به- واژه کاستيهای فزاينده دارد، آيا انتقال درست معنی (يا معانی) به گونه شفاف و روشن از زبانی به زبانی ديگر امکان پذير خواهد بود؟ در پاسخ بدين سؤال است که ترجمه با فلسفه همسانيهايی فراوان مييابد، زيرا مشکل نمای ترجمه، از رهگذرهايی، همانا مشکل نمايی است که از دير باز دامنگير فلسفه نيز بوده است. ژاک دريدا که در پی شالوده شکنی ((متافزيک حضور)) در سنت فلسفی ((کلام محور)) مغرب زمين است، باورمند است که هم فلسفه و هم ترجمه در پی يافتن يک مدلول برين و متعالی است. مدلولی که در گستره فلسفه گام آغازين و نقطه اولين فلسفيدن، و فلسفی انديشيدن، پنداشته ميشود؛ و در افقواره ترجمه پذيری، به عنوان معنی شفاف، رسا، و يکدست مطرح ميگردد. ²بازپرداخت درست اين معنی از زبانی به زبانی ديگر، همان چيزی است که دريدا آنرا ((تز فلسفه)) ميخواند و نشان ميدهد که چنين تزی، در شالوده خويش، تا چه مقدار شکننده، فرو ريزنده، و زدايش پذير تواند بود. اين شکننده گی در ساحت ترجمه نيز موجود است، زيرا نميتوان در دو زبان، دو واژه همترازی را سراغ ورزيد که همزمان، در قالب يک معنی واحد يگانه، پيامي را با شفافيتی که ادعا ميورزد، بيان دارد. بگذريم که دستگاه واژه گانی هر زبان نيز، ابهام نهفته در هر واژه، از امکان ظهور معنی يگانه و شفاف جلوگيری ميکند.

آنچه نبايد از نظر دور داشت اين است که ترجمه شعر تنها واگذاری و انتقال معنی يک سروده به زبانی ديگر نيست، پيوستن و گره زدن پيام شاعرانه نيست. ترجمه در کنه خويش گسستن است و جاگزينی و آغازی نوين برای درک و دريافت تازه و بکر يک آفرينش بديع. ترجمه، به سخن ديگر، حتا گزارش نيست، پردازش است. نما نيست، ديگرنما است. نمود نيست، باز نمود است. نگارش نيست. انگارش است. به تعبير دريدا، در هر ترجمه، خواننده به گونه يی با يک ((افزوده)) (يا supplement) سروکار دارد، و چون ترجمه واژه - به- واژه که با متن ((اصلی)) همخوان و همسان باشد، امکان پذير نيست، اين ((افزوده)) که هم زايشگر معنی است و هم زدايشگر آن - در واقع در تکميل مفهوم اثر ترجمه شده مدد ميورزد و گويا به رسايي آن می افزايد. در قالب چنين ((افزوده)) يی است که مترجم شعر چه بسا که پاره يی از واژه های متن ((اصلی)) را کنار بگذارد و برای باز پرداخت شعر واژه هايی را به کار بندد که در متن ((اصلی)) وجود نداشته باشد.

و اما ايـن ترجمه هـا: در تـرجمه شعرهـايی که در اين دفتـر آمده است، ((افـزوده)) يـی که دريـدا عنـوان ميـکنـد، بيشتر به گـونه انباشته درون متنی بازتـاب ميـيابد تــا به گـونه پيوست متن و راهنمـا و راهـگشـای متن. اسـتاد واصف باختری همواره کوشيده است تا از آوردن يادداشتها و توضيحات بر گزارش شعری پرهيز کند. آيا مگر يادداشت و توضيح، پيش از آنکه در گشايش ((معنی)) نهفته در شعر کمک نمايد، خود شالوده يی ديگر نميشود، و لايه يی ديگر از ابهام و ايهام به آن نمی افزايد؟ آيا يادداشت و توضيح در باره شعری، خواننده را به درک يگـانه و يک بعدی از شعر رهنمون نميشود و شناسه يی يکسويه و يکرويه از آن به دست نميدهد؟

¨

استاد واصف باختری را سپاس گزاريم که با گزارشهای درخشانی از نمونه های شعر جهان روزنه های نوينی را به روی خواننده ميگشايد. دير نخواهد بود که شاهد اثر گذاری سازنده و ديرپای اين ترجمه ها بر روند شعر امروز کشور مان باشيم.

 

ولی پرخاش احمدی

بيست و هشتم عقرب 1383

دانشگاه برکلی - کاليفورنيای شمالی

 

 

 ²نگاه کنيد به نوشتار زير از دريدا در باره ترجمه:

Jacques Derrida, “Quest-ae qu’ une traduction ‘relevante’?”

Quinziemes Assises de la Traduction Litteraire (Arles 1998),

Arles: Actes Sud, 1999, pp. 21-48

 

 

 

در اين دفتر:

                                                                                                               

هفت  شعر از ماری سول ايميا شاعری از کولمبيا

در لحظه آزمون

از سنگرها تا لنگرها

سرنوشت

ای نگونبخت ابزار!

فرمانده

پيراهن گمشده

اي بورخس!

 

چار شعر از کارولين مارتين شاعر امريکايی

در ناگزيری

معماران شهر خورشيد

آنسوی ديوار

آبها و آدميان

 

يک شعر از خوزه آن تانيو برينال شاعری از پِرو

از مردان جنگل

 

چار شعر از ساجي دانندا شاعر هندي

جذامي

رونامه خورشيد

کودک

يک نواختي

 

شش شعر از عاکف گوران شاعر کرد

کاج و کودک مفلوج

گمنامان

شاعر و جنگل

ابتذال

فاصله

چريک و خط مرزي

 

هفت شعر از خليل روادی شاعر کرد

با کدامين زبان

بيگانه

بی دستور شما

تنها خواهشی که دارم

چراغی در گذرگاه روستايی

قلب يک کرد ياغی

شناسنامه جعلی

 

شش شعر از کارلوس دروماند اندراد شاعر برازيلی

بومي

شميم شعر در مشام تاريخ

تبعيد

بيريشه!

لورکا و سيب

پل آهنين

 

چهار شعر از مهندرا بورا شاعر هندی                                                                    

شب

کوچه

و اينک...

آيينه

 

سه شعر از کاترين هوارد شاعر امريکايی

1

2

3

 

هفت  شعر از ماری سول ايميا شاعری از کولمبيا

 

در لحظه آزمون

 

سالها

درياهای رزم آزمايی خويش را

به پای تو ريختيم

اما دريغا

هنگامی که ترا ميبايست

پاسدار ما باشی

دريافتيم که همه جوهر تو

بيشتر از گنجايش يک سبوی شکسته نيست

 

از سنگرها تا لنگرها

 

حاشيه نشينان مرداب

که خود آلوده تر از

                     به مرداب اندرشده گان بودند

تسخر زدند:

ديريست، ديريست

گريبان تاريخ

ميزبان رويش خميازه های پياپی است

تا مگر سری از آن به در آيد

برزيگران کهن جامه

نيز ميگفتند:

خداوندا!

چه زنگار آلود است اين گاو آهن روزگار

اما در سطرهای نجوم انارستان

به گزافه از هزاران ستاره سخن ميرفت

تا در سپيده دمی تلخ ديديم

که لاشخوران مرگ افشان

از آن سوی ستيغها

فرا رسيدند و سنبله های آزادی را بلعيدند

منت آنرا

که روزی نان پاره يی در سنگر انداخته بودند

و کشتيهای نجابت بومی را ديديم

که در کرانه اسارتی جاويد

لنگر انداخته بودند

 

 

سرنوشت

 

گر چه گفته اند:

اشک سنگ و صخره را

کس نديده است

ليک من

بارها

ديده ام که سنگها و صخره ها

با سرشک خويش

سنگريزه های بيشمار را به رشته های سيمگون کشيده اند

بارها

ديده ام که سنگها و صخره ها

در ميان سيل اشک

شعرهای تلخ خويش را سروده اند

 

 

لب به گفتگو گشوده اند:

وای ما که دير يا که زود

فرش رهگذار ميشويم

پيکر ستبرمان

اندک اندک از هجوم کفشها و از گذار چرخها

سوده ميشود

هر چه طرح و نقش و خط

برکتيبه جبين ما

آزموده ميشود

ليک

سرنوشت ما اگر به دست ميکل آنژ و ميکل آنژها

ميفتاد

چشمهای عابران رهگذار سالها

خيره ميشد از شکوه بي گزند قامت بلند ما

جاودانه ميشديم

در عبور کاروان نسلها

بر لبان مرد و زن

شعر و قصه و ترانه ميشديم

 

 

ای نگون بخت ابزار!

 

دوشينه

به بختياری يک برگ کاغذ سپيد

رشک بردم

گفتم وای بر تو ای شاعر

بنگر

اين برگ کاغذ سپيد

چه خوشبخت است

نه خاطره يی در ذهن دارد

و نه رازی در نهاد

قلم برداشتم و بر آن نبشتم:

مرگ بر فرمانروا !

ولی پس از چند لحظه

هراسان کاغذ را پاره کردم

همزمان با صدای پاره شدن کاغذ

آوايی به گوشم رسيد:

آيا از آدميان نيز

چونان ابزاری بهره گرفته ای؟

 

 

فرمانده

 

از گردونه پولادين فرود آمد

با چه نخوتی!

چه قامتی!

چه اندامهای ورزيده و ستبری

کاش ميتوانستم

او را به يک آموزشگاه ببرم

و رنگهای اصلی و فرعی را

در لباسها و کلاه و کفش او

به شاگردان نشان دهم

پنج ستاره بر دوش خويش حمل ميکند

- نماد تسخير پنج قاره-

 

 

چه دستکشهای سپيدی!

آيا به بزرگترين شاعر همروزگار خويش اجازه ميدهد

که بر هر کدام آنها يک شعر کوتاه بنويسد؟

چه شکوهی!

هنگام پياده شدن او

همه برجهای غرور خميده ميشوند

اما در ميان اين صدها پذيرايی کننده

عده يی حسود و خيره سر را هم ميتوان ديد

چنانکه من خود شنودم که يکی از اين گروه به ديگری ميگفت:

او لاغر اندام است اما در زير پيراهن زره پوشيده است

ديگری ميگفت:

او بايد تنها نيمه راست بدن خويش را

از گزند گلوله ها نگاه دارد

نيمه چپ پيکر او را

به اين دور انديشيها نيازی نيست

آخر قلب او ضد گلوله است!

 

 

 

پيراهن گمشده

 

پيراهن سرخ جوانی خويش را

در هنگام فرود آمدن

از قطاری که شتابناک

به سوی آخرين ايستگاه

در پويه بود

فراموش کرده ام

از هر پيراهن ديگری که بر تن بيارايم

تعفن دروغ بر خواهد خاست

نميتوانم با سرعت قطار همآوردی کنم

و آنرا واپس بستانم

آنگونه پيراهنها را

تنها در فروشگاه آن قطار بی برگشت

ميتوان به دست آورد

و من از فرود آمده گانم!

 

 

 

اي بورخس!

 

چشمهاي خويش را به تو ارمغان مي آورم

شنوايي خود را

چونان دسته گلي

به تو هديه ميدهم

نيروي دستها و پاهايم از آن تو باد

اما آيا تو

کمي از آن نگرش ژرف با چشمان نابينا را

به من ميبخشي

اي بورخس که فرياد زدي:

آبهاي شعر جهان آلوده نيستند

اي بورخس!

اي بورخس!

 

چار شعر

 از کارولين مارتين شاعر امريکايی

 

 

 

در ناگزيری

 

زشتترين سيمای خويش را

روزی در آيينه ديدم

که برای نخستين بار

در رويارويی با تحقير

ناگزير شده بودم

صخره خشم خود را

به جای فرود آوردن

بر سر آنکه سزاوارش بود

در چاهسار نهاد خويش فرو افگنم

 

معماران شهر خورشيد

 

در آن سپيده دم